در نگاهم باز باران را ببین
در شب یلدای من چون موج باش
از هر آن سویی که میدانی بکش
بر هر آن سویی که می خواهی ببر
با من غمگین من چون رود باش
دستهایم را ببر تا بیکران
همچو آرامی آن رود بزرگ
همچو تکرار غزل های نهان
با من از بیراهه ها حرفی مزن
با من از تکرار من شعری بگو
واندر آن روزی که داغ حسرتم
از دلم گاهی نسیمی را بجو
![]()
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را …
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگوییدبه ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
....
اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کش ها، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.
اولین بار توی پرسه زدن های بعد از ظهر ام تابلوی مطب ات را دیدم. اولش فقط حس کنجکاوی وادارم کرد بیایم و باهات ملاقات کنم اما وقتی مطب شلوغ ات را دیدم کاملا مطمئن شدم که تو حتما می تونی واسه سرگشتگی من یه فکر اساسی بکنی. این شد که با هر سختی ای که بود به دیدنت اومدم. تو اولین جلسه همه چیز کاملا طبیعی بود. اما از جلسات بعدی یه حس عجیب نسبت به تو پیدا کردم. انگار به دیدنت عادت کرده بودم. و در این بین دچار یک مشکل بزرگ هم شده بودم که نمی تونستم به راحتی بهت بگم. تحمل خیلی سخت بود. .واسه همین ، یه روز دلمو زدم به دریا و تو یکی از ملاقات هام مشکل ام رو بهت گفتم. تو قیافه سردی گرفتی و گفتی که همسر و فرزند داری و به خاطر اونا نمیتونی بهم کمک کنی. بعد هم گفتی واسه حل مشکل بهتره که دیگه جلسات ملاقات رو تعطیل کنم و به دیدنت نیام. برام خیلی سخت بود تحمل حرفهات. به همین خاطر با گریه از مطب ات اومدم بیرون. دیگه همه چیز واسم تموم شده بود. تو زندگی ام یک بار به دیدن یه نفر عادت کرده بودم و اونم اینجوری جواب داده بود. این شد که رفتم و رفتم تا رسیدم به یه ساختمون بلند که نیمه تموم بود. ده طبقه! رفتم بالا و چند خط نوشتم و گذاشتم تو جیبم. بعد هم گرومپ و همه چیز تموم شد. اما نه! همه چیز وقتی تموم شد که روز بعد تو جلوی کیوسک روزنامه فروشی با دیدن عکس من خشک ات زد. زیر عکس نوشته شده بود: اولین نمونه شبیه سازی شده انسان پس از فقط شش ماه زندگی در میان مردم عادی خودکشی کرد.......و تو به روزی فکر کردی که منو از خودت روندی فقط به خاطر اینکه پولی واسه پرداخت حق ویزیت ات نداشتم.
با حلول ماه رمضان ، شيريني سحرهاي مناجات رنگ ميگيرد و محبّت و قرب در دلهاي خشکيده بشر جوانه ميزند.
ماه رمضان، ماه رهايي از فرش و پيوند با عرش است که ميتوان در فضاي ملکوتي آن تکثير شد و به" نورعلي نور " رسيد.
رمضان ، فصل وصال عاشق به معشوق است.
در فصل نوراني رمضان ميشود به کانون روشني از نور رسيد و در لابه لاي گلهاي توحيد و در خانه هميشه روشن خورشيد ، خداوند را بيش از پيش احساس کرد.
کتاب رمضان ، دستاورد نقره اي روح انسان است که در پرتو تلاش و مجاهدت هاي نفس از سحر هاي" ابو حمزه " تا شبهاي " افتتاح " سپيده باران ميشويم.
دوستان در اين ماه مهماني خدا بعد از دعا براي ظهور مهدي فاطمه و شفاي بيماران و حل گرفتاري مسلمين ، بنده حقير را از دعاي خير خود محروم نفرماييد.

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
آی عاشقان!
آی همگنان آس و پاس من!
آی شاهدان بازگشت بی هراس من به ایستگاه اولین!
اولین حضور آدمی در قرارگاه خلقت پدیده ها
در بهارخانه ی طلوع اولین گل وجود
با پری بهانه ای عجیب و رازناک
آی عاشقان!
آدمی که کوچک است در میانتان مباد
رازی از حقیقتی بزرگ پیش ماست
آدمی که کوچک است,
عقل او بزرگ نیست,
عشق او بزرگ نیست,
درد او بزرگ نیست,
آرزوی او بزرگ نیست,
باری اندک است سهم او ز درک و معرفت
فهم او ضعیف و جهل او قوی ست
دیدگاه او عاشقانه نیست
عادلانه نیست
آدمی که کوچک است
راز عشق را نمی توان, در کتاب ذهن او نگاشت
آدمی که کوچک است
جای سیب, هندوانه می خورد
باید اسم عشق را جوید و آب, در دهان او گذاشت
سیب خورد و داغ بر زبان او نهاد
*************************
من که اتفاق را برین پری ستاره پا نهاده ام
.........
از دل به خون تپیده و زبان بسته ی تمام نسل ها
داد می کشم که سیب هندوانه نیست
گرچه سیب کال در مثال هندوانه ای ست
سیب چیز دیگر است و هندوانه چیز دیگری
خاک پست مادر است هندوانه را
هندوانه چرک و خون ز سینه ی زمین چه کودکانه می مکد
سیب را ولی حدیث دیگر است
این درخت نازدار را بهشت مادر است
این همان درخت توبه دار بر زمین نشسته است
در سه کنج ان بهشت ناتمام
لطف سرخ این درخت آسمانی است و کال آن زمینی است
داستان سیب در زمین و هندوانه ماه من
تفاوتی نمی کند
هر دو شیره می مکند و سینه می مکند
خاک را
آی عاشقان
درد من نمایش شکوه یک ترانه نیست
آفرینش های طلایی جوانه نیست
گریه های من برای آنکه نام من
ستاره ای شود
بهانه نیست
این خیال عادلانه نیست
عاشقانه نیست
ابر می شوم, گریه می کنم
دود می شوم, داد می کشم
که سیب هندوانه نیست
((برگرفته از مجموعه شعر پری شدگان اثر قادر طهماسبی))

این یک شعر زیبا از یک بچه ی آفریقایی است که کاندیدای جایزه ی ادبی 2005 شد.
چون خود متن روان بود و همچنین برای اینکه زیبایی شعر حفظ بشود ترجمه اش نکرده ام.
When I born, I Black,
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black...
And you White fellow, When you born, you pink,
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you blue,
When you scared, you yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored



