تبليغاتX
تمارض

tamaroz

یاسر التجائی

tamaroz

http://tamaroz.blogfa.com

تمارض

تمارض

تمارض

چه دشوار است در بود و نبود دم به دم اين زندگي گريز پاي،سرا پا غوغا و سراپا هياهوي، مدام بودن؛ و حيات خويش را آن گونه كه خواستن، آراستن.
...........................................
ياسر التجائي هستم ، دانشجوي کارشناسي مهندسي برق مخابرات ...
اگر می خواهید بدانید برای چه می نویسم باید بگویم خودم هم نمی دانم.
نمی دانم چرا می نویسم و حتی چه می نویسم! ... گيرم كه خلق را به طريقي فريفتي

تمارض

تمارض
... گيرم كه خلق را به طريقي فريفتي
یلدا مبارک

در نگاهم باز باران را ببین

در شب یلدای من چون موج باش

از هر آن سویی که میدانی بکش

بر هر آن سویی که می خواهی ببر


با من غمگین من چون رود باش

دستهایم را ببر تا بیکران

همچو آرامی آن رود بزرگ

همچو تکرار غزل های نهان


با من از بیراهه ها حرفی مزن

با من از تکرار من شعری بگو

واندر آن روزی که داغ حسرتم

از دلم گاهی  نسیمی را بجو


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط یاسر التجائی |
سیب نمی خواهم
حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را …
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط یاسر التجائی |
نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش
به پسرم درس بدهید.
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگوییدبه ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
....

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کش ها، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 توسط یاسر التجائی |
چه واژه غریبیست دوست داشتن

اولین بار توی پرسه زدن های بعد از ظهر ام تابلوی مطب ات را دیدم. اولش فقط حس کنجکاوی وادارم کرد بیایم و باهات ملاقات کنم اما وقتی مطب شلوغ ات را دیدم کاملا مطمئن شدم که تو حتما می تونی واسه سرگشتگی من یه فکر اساسی بکنی. این شد که با هر سختی ای که بود به دیدنت اومدم. تو اولین جلسه همه چیز کاملا طبیعی بود. اما از جلسات بعدی یه حس عجیب نسبت به تو پیدا کردم. انگار به دیدنت عادت کرده بودم. و در این بین دچار یک مشکل بزرگ هم شده بودم که نمی تونستم به راحتی بهت بگم. تحمل خیلی سخت بود. .واسه همین ، یه روز دلمو زدم به دریا و تو یکی از ملاقات هام مشکل ام رو بهت گفتم. تو قیافه سردی گرفتی و گفتی که همسر و فرزند داری و به خاطر اونا نمیتونی بهم کمک کنی. بعد هم گفتی واسه حل مشکل بهتره که دیگه جلسات ملاقات رو تعطیل کنم و به دیدنت نیام. برام خیلی سخت بود تحمل حرفهات. به همین خاطر با گریه از مطب ات اومدم بیرون. دیگه همه چیز واسم تموم شده بود. تو زندگی ام یک بار به دیدن یه نفر عادت کرده بودم و اونم اینجوری جواب داده بود. این شد که رفتم و رفتم تا رسیدم به یه ساختمون بلند که نیمه تموم بود. ده طبقه! رفتم بالا و چند خط نوشتم و گذاشتم تو جیبم. بعد هم گرومپ و همه چیز تموم شد. اما نه! همه چیز وقتی تموم شد که روز بعد تو جلوی کیوسک روزنامه فروشی با دیدن عکس من خشک ات زد. زیر عکس نوشته شده بود: اولین نمونه شبیه سازی شده انسان پس از فقط شش ماه زندگی در میان مردم عادی خودکشی کرد.......و تو به روزی فکر کردی که منو از خودت روندی فقط به خاطر اینکه پولی واسه پرداخت حق ویزیت ات نداشتم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط یاسر التجائی |
لنگه کفش من كجاست؟
کفش هایم کو

دم در چیزی نیست

لنگه کفش من اینجاها بود

زیر اندیشه این جا کفشی

مادرم شاید دیشب

کفش خندان مرا

برده باشد به اتاق

که کسی پا نچپاند در آن

هیچ جایی اثر از کفشم نیست

نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود

کفشستان

که به اندازه انگشتانم معنا داشت

پای غمگین من احساس عجیبی دارد

پشت پای مکن از این غصه ورم خواهد کرد

شصت پایم به شکاف سر کفش عادت داشت...!

نبض جیبم امروز

تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

کوپن مرغش باطل می شود...

جیب من در غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

که پی کفش بع کفاش محل خواهد داد

خواب در چشم ترش می شکند

کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و. چهل روز مرا در پا بود

یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود

دوستان کفش پریشان مرا کشف کنید

کفش من می فهمید که کجا باید رفت

که کجا باید خندید

کفش من له می شد گاهی

زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی

توی صف های دراز

من در این کله صبح پی کفشم هستم

تا کنم پای در آن

و به جایی بروم

که به آن نانوایی می گ

ویند

شاید آنجا بتوان

نان صبحانه فرزندان را توی صف پیدا کرد

باید الان بروم

اما نه؟؟!!

کفش هایم نیست

کفش هایم کو؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط یاسر التجائی |
موجيم و وصل ما، از خود بريدن است.....

موجيم و وصل ما، از خود بريدن است
ساحل بهانهاي است،
رفتن رسيدن است

تا شعله در سريم
، پروانه اخگريم
شمعيم و اشك ما، در خود چكيدن است

ما مرغ بي پريم، از فوج ديگريم
پرواز بال ما، در خون تپيدن است

پر مي كشيم و بال، بر پرده‌ي خيال
اعجاز ذوقها، در پر كشيدن است

يا هيچ نيستيم، جز سايه اي ز خويش
آيين آينه، خود را نديدن است

گفتي مرا بخوان، خوانديم و خامشى
پاسخ همين تو را، تنها شنيدن است

بي درد و بي غم است، چيدن رسيده را
خاميم و درد ما، از كال چيدن است

مرحوم قيصر امين پور
روحش شاد

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط یاسر التجائی |
ماه عسل مبارك!!!

با حلول ماه رمضان ، شيريني سحرهاي مناجات رنگ ميگيرد و محبّت و قرب در دلهاي خشکيده بشر جوانه ميزند.

ماه رمضان، ماه رهايي از فرش و پيوند با عرش است که ميتوان در فضاي ملکوتي آن تکثير شد و  به" نورعلي نور " رسيد.

رمضان ، فصل وصال عاشق به معشوق است.

در فصل نوراني رمضان ميشود به کانون روشني از نور رسيد و در لابه لاي گلهاي توحيد و در خانه هميشه روشن خورشيد ، خداوند را بيش از پيش احساس کرد.

کتاب رمضان ، دستاورد نقره اي روح انسان است که در پرتو تلاش و مجاهدت هاي نفس از سحر هاي" ابو حمزه " تا شبهاي " افتتاح " سپيده باران ميشويم.

دوستان در اين ماه مهماني خدا بعد از دعا براي ظهور مهدي فاطمه و شفاي بيماران و حل گرفتاري مسلمين ، بنده حقير را از دعاي خير خود محروم نفرماييد.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط یاسر التجائی |
گلي سرخ براي محبوبم
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 توسط یاسر التجائی |
آی عاشقان! سیب هندوانه نیست

آی عاشقان!

آی همگنان آس و پاس من!

آی شاهدان بازگشت بی هراس من به ایستگاه اولین!

اولین حضور آدمی در قرارگاه خلقت پدیده ها

در بهارخانه ی طلوع اولین گل وجود

با پری بهانه ای عجیب و رازناک

آی عاشقان!

آدمی که کوچک است در میانتان مباد

رازی از حقیقتی بزرگ پیش ماست

آدمی که کوچک است,

عقل او بزرگ نیست,

عشق او بزرگ نیست,

درد او بزرگ نیست,

آرزوی او بزرگ نیست,

باری اندک است سهم او ز درک و معرفت

فهم او ضعیف و جهل او قوی ست

دیدگاه او عاشقانه نیست

عادلانه نیست

آدمی که کوچک است

راز عشق را نمی توان, در کتاب ذهن او نگاشت

آدمی که کوچک است

جای سیب, هندوانه می خورد

باید اسم عشق را جوید و آب, در دهان او گذاشت

سیب خورد و داغ بر زبان او نهاد

*************************

من که اتفاق را برین پری ستاره پا نهاده ام

.........

از دل به خون تپیده و زبان بسته ی تمام نسل ها

داد می کشم که سیب هندوانه نیست

گرچه سیب کال در مثال هندوانه ای ست

سیب چیز دیگر است و هندوانه چیز دیگری

خاک پست مادر است هندوانه را

هندوانه چرک و خون ز سینه ی زمین چه کودکانه می مکد

سیب را ولی حدیث دیگر است

این درخت نازدار را بهشت مادر است

این همان درخت توبه دار بر زمین نشسته است

در سه کنج ان بهشت ناتمام

لطف سرخ این درخت آسمانی است و کال آن زمینی است

داستان سیب در زمین و هندوانه ماه من

تفاوتی نمی کند

هر دو شیره می مکند و سینه می مکند

خاک را

آی عاشقان

درد من نمایش شکوه یک ترانه نیست

آفرینش های طلایی جوانه نیست

گریه های من برای آنکه نام من

ستاره ای شود

بهانه نیست

این خیال عادلانه نیست

عاشقانه نیست

ابر می شوم, گریه می کنم

دود می شوم, داد می کشم

که سیب هندوانه نیست

                                               ((برگرفته از مجموعه شعر پری شدگان اثر قادر طهماسبی))

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط یاسر التجائی |
Color is not important

این یک شعر زیبا از یک بچه ی آفریقایی است که کاندیدای جایزه ی ادبی 2005 شد.

چون خود متن روان بود و همچنین برای اینکه زیبایی شعر حفظ بشود ترجمه اش نکرده ام.

When I born, I Black, 
When I grow up, I Black, 
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black, 
When I sick, I Black, 
And when I die, I still black... 
And you White fellow, When you born, you pink, 
When you grow up, you White, 
When you go in Sun, you Red, 
When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, 
When you sick, you Green, 
And when you die, you Gray... 
And you call me colored

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 توسط یاسر التجائی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا